‏نمایش پست‌ها با برچسب 1375-4 زمستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 1375-4 زمستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۰۳-۰۲

چون نور

به علیرضا

مرا در منزل یاران چه جای عیش چون هردم
جرس فریاد می‌دارد كه بربندید محمل‌ها
آری!
گذشتن از این بحر هول آسان نیست:

گرداب بیم،
شب التهاب،
تنهایی،
جسمی كه غوطه می‌خورد و غرق می‌شود...

یك نقطه نور، لیك، می‌گذرد تا افق سبك:
دور از طنین جرس،
در امان عشق،
آنجا ستاره‌ای است، بر خطی از آب، منتظر.

تهران، سیزدهم اسفند 1375

شب

در بسته است، شب است و اتاق تاریك است.
یك پرسش سمج و كج‌نگاه و بدكردار،
با وزّ و وزّ غریبی ز هر طرف،
همواره با من است،
همواره از من است،
موضوع آن «من» است...

چشمان خسته از نوسان چرایی‌اش،
چشمان بسته و خیره به قعر شب،
رؤیای خواب،
نفس‌های بی‌قرار...
عمر است در گذار!
تهران، بیست‌وششم بهمن 1375

سرد

برای امید
قامتی لرزنده در بین درختان،
و قدم‌هایی شمرده لابه‌لای سنگ‌های سرد.

اشك، دلتنگی، غریبی.
یادهای مانده در دل،
چهرة پنهان ز دیده،
عمق یك تنهایی مدفون...

قامتی چون سنگ در بین درختان
و قدم‌هایی كه می‌مانند از تكرار این تودیع.

تهران، بیستم بهمن 1375

جام

باز زیر كرسی گرم ملالت‌های هرروزه خزیدم،
جامی از سكر دریغ ناب بر لب
و دل سردم كه می‌خندید زهرش را:
... «لب خندان بیاور همچو جام»!!

تهران، چهاردهم بهمن 1375

شكست

با بقایای سپاهی از تضرّع،
سینة این تپة منحوس را بالا خزیدم.
در میان راه، بر سنگی نشستم،
رو به دره:

در سراشیبی كه سر بر آستان یك شكست تلخ می‌سایید،
قطره‌ای از یك نگاه سرد، دیگر بار، لغزاندم.

در ته این دره، صدها حرف،
ناگفته لگدمال مصافی با معما شد.

و من، با آخرین تیر یقینم،
جز جدار كیسة پوسیده‌ای از وهم را
از هم ندرّیدم.

كاش سیلی، گردبادی، آتشی،
این دره را،
می‌شست، می‌كوبید، می‌سوزاند.

* * *

چوبدستی، كرم‌خورده، از فراموشی،
كلاهی، حفره‌حفره، از تجاهل،
كوله‌باری، لب‌به‌لب از تلخكامی،
و بقایای سپاهی از تضرّع!
... وه! چه دشوار است بالارفتن از این تپة منحوس!
تهران، دوم بهمن 1375

‌امان از رفتنِ ياران

دلم می‌خواست
این یك خواب
یك كابوس
یك بازی
و «محو»ی از ورای این بخارِ_بر_جدارِ_شیشة_چشمانِ_ابری بود...

دلم می‌خواست این رفتن، نمی‌پایید!
دلم می‌خواست برمی‌گشت!
دلم می‌خواست «رفتن» از جهان می‌رفت!
تهران، بیست‌ونهم دی 1375

پند

دمتان گرم! چه خوش می‌گفتید!
عاقبت فهمیدم!:

دل نباید بست بر خلوت شب،
و نه بر شبنم صبح.
قلعه باید ساخت از ماسه و باد،
خانه از شُرشُر آب.

دمتان گرم! سبك باید بود...

در شب سرد كه بر دشت نشسته سنگین،
دمتان، گرم، بر این پهنه نَمی بنشانید.
در سكوتی كه به جا ماند سحرگه، گویی،
پچ‌پچی، میرا، از پشت افق می‌نالید:

دل نباید بست بر خلوت شب،
و نه بر شبنم صبح.

تهران، بیست‌وهفتم دی 1375

نگارخانه

به پریسا و سایه‌روشن‌هایش


در این تالار،
صدها پرده نقش پرمعما را،
به گوش خود شنیدستم.

از هر نقش فریاد هزاران طرح،
از هر طرح آواز هزاران رنگ،
از هر رنگ نجوای هزاران سایه‌روشن را،
به گوش خود شنیدستم.

و پرسیدم-
از آن نقاش كور شهر تاریكی نپرسیدم
من از این نقش‌ها پرسیده‌ام تك‌تك-
«نمی‌بینم شما را من،
مگر اینجا تماشاخانة پژواك تنهایی است؟!!»

... و تا امروز،
جز نور سیاه یك سكوت ژرف، اما،
پاسخی دیگر ندیدستم!


دركه، بیست‌وچهارم دی 1375

قصة مست، غصة هشيار

- «عشق،
در نور سیاه هرروز،
چرك و خاكستری است.
در افق،
رنگ شفق برگشته‌است.
لاله‌ها،
قهوه‌ای سوخته‌اند.
از نوك بال قناریِ سیاه،
قطره‌ای قیر چكید.
چادر مشكی برف،
بر دماوند كشیده‌است نقاب...»

- «این چه تصویر سیاهی است؟!
چرا باید باور بكنم؟!…»

مست برداشت سر از دست، و گفت:

- «طلق‌هایی رنگی
به پسِ پنجرة دِیر خرد كوبیدن،

عكس رنگین جهان را
به شگفتی دیدن،
و پرستیدن رنگ،...

چشم‌ها را، گویا، باید شست...

در مكانی كه رداها همه خاكستریند،
كوررنگی علم است،
هنر است.

رو! بردار كنون،
دست از این سرِ مست!»

تهران، نهم دی 1375