‏نمایش پست‌ها با برچسب 1376-3 پاییز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 1376-3 پاییز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۰۳-۰۲

نااميد

چه انتظار اميد داری؟

كم ديده‌ای مگر
خط-دودهای لرزه‌براندام نازك را
كه سقف كلبه‌ای گرم
در افق سرد روبه‌رو را
نويد مي‌دادند؟

كم چشيده‌ای مگر
طعم هراس را
در نزديك‌شدن ذغالينِ حجمی سياه
«آتش‌زدة سوخته‌ای»
با «در و ديوار به هم ريخته‌»اش؟

كم خوانده‌ای اين بيت را، مي‌دانم.
و باورش نداری، بخوان:
«مَرد، آن در كه اميدش بگشاد،
با بيابان هلاكش ره بود»(*)

چه انتظار اميد داری؟
به پشت سرت هم بنگر!


يكم آذر 1376


(*) «در فروبند»، نيما

فرشتة ناكام مرگ

هر شب، تويی:
اندامي اثيری، پشت پنجرة بستة اتاق
چشمان درشتت، خسته و مرطوب
همچون دو «گوی الماس سياه كه در اشك» غوطه‌ور
گيسوان بلند و ژوليده و لَخت
پيوند بيد مجنون و شبق
پيراهن سياه نازك ابريشمی به بر...

هر روز، من:
كه لحظه‌های روشن اين زنده‌ماندگی را
با تِك تِك قدم‌های رقاصة بي‌مروتی
كه در ساعت و قلبم تعبيه است
به عدم هديه مي‌كنم

مي‌گويمت: نگاه كن!
دست‌هايم را كه امشب قدری بيشتر می‌لرزند
چشم‌هايم را كه امشب قدری كمتر می‌بينند
موهايم را كه قدری هوای كافور دارند
پوستم را كه قدری به گوشتم زيادی می‌كند...

نگاه كن!
تمام روز يادت بودم
امشب قدری مرده‌ترم
بگذار بخوابم!

و تو
پشتت را به پنجره می‌كنی
و تنها
می‌روی...

پانزدهم آبان 1376

نشان دوستی

دوستی‏ را نتوان‏ خواند ز رخسارة دوست‏
گوش‏ بر قلب‏ عنان‌باخته بگذار،
نشانش‏ آنجاست‏!

تهران، بيست‌وسوم مهر 1376

همدلی دوست

همدل من شدی و قصة من بشنیدی
و مرا ارج نهادی
كه «منم دوست تو،
و تویی دوست من!»

این چه جادو و چه ورد است
كه جاری چو شود
گره قلب گشاید و دل آسوده كند؟

ای خوشا همدلی دوست كه جادوست!
خوشا دوست!
خوشا دوست!...

تهران، بیست‌وسوم مهر 1376

برگ و نسيم

دوستی من و تو،
قصة برگ است و نسيم:
چهرة زرد من و آه تو و بوسة خاك...

تهران، بيست‌وسوم مهر 1376

آزمونِ خطا

دوستی‏ را آزمودن‏؟
چه‏ اصراری است‏؟
سهو است‏!

دوستی‏،
جویبار زلالی‏ است‏
كه‏ شنیدنش‏ خنكی‏ است‏!
و آزمون‏ را تاب‏ ندارد:
می‌پلاسد، می‌خشكد...

دوستی‏ را میازمای،
در نغمه‏اش‏ آب‏تنی‏ كن‏!

تهران، بیست‌وسوم مهر 1376

بی‌خويش‌مانده

شب گشوده بال
بر سقف ره تاریك
سایه‌ام را باختم
ای ماه پنهان!
راه را گم كرده‌ام
امشب كجایی؟!
خویش را گم كرده‌ام...
بدرخش! بدرخش!

تهران، بیستم مهر 1376

سه‌تار من

زخمه بر سیم سه‌تارم می‌زنم
نغمه‌اش را می‌شناسم
نغمه‌اش را
پیش از آنكه موج صوتش
در دل گوشم نشیند
می‌شناسم.

پنجه بر سیم سه‌تارم می‌كشم
ناله‌اش را می‌شناسم
ناله‌اش را
پیش از آنكه ارتعاشش
بر جدار پرده‌ی گوشم بساید
می‌شناسم.

ساز خود را
مونس خود،
دوست حزن و رفیق عزلت خود،
ساكن تنهایی نجواگر خود
می‌شناسم.

«می‌شناسم، می‌شناسم، می‌شناسم!»
ای عبث! بیهوده! یاوه!
تا زمانی كه فقط
در گوشه‌های این ردیف كهنه
می‌گردم،
و این آوازهای خستة بی‌روح از تكرارها را
می‌نوازم،
هیچ چیز از او نمی‌دانم...

تهران، یازدهم مهر 1376