‏نمایش پست‌ها با برچسب 1379-3 پاییز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 1379-3 پاییز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۰۳-۰۳

دو آيينه

هر صبح رو می‌شویم
در رود سركش ناهموار
كه آیینة شكسته‌اش
همهمة هیبتَش
و عبور از غلت‌های ناموزونش
می‌خراشد صورتم را
می‌دَرد گوشم را
و واژگون می‌سازد گاه
زورق دیدگانم را

می‌اندیشم
به كسالت‌باریِ نگاهی
كه بر ساحل دریای یخ‌بسته
برنمی‌تابد بازتابی حتی
از پرواز مرغان مهاجر را
مبادا خط بیفتد
صیقلِ سیمینِ چشم‌اندازِ هموارش

20 آذر 1379

شاعر و مُتِشاعر

به الماس نگاه، شاعر
می‌گشاید حفره‌ای
در حباب ازدحام پیرامون
به گستردة خلوتِ مه‌آلودِ شعر.

با انگشت شیشه‌ایم، من
تقعّر این گنبد بلورین را
تقّه می‌زنم
تا كدام‌یك، آیا، ترك بردارد؟…

10 آذر 1379

خزان

مانده است ایستگاه
خالی
از وزشِ دست‌های بدرود.
چنار، برهنه،
در باد
سر می‌جنبانَد.

سوم آذر 1379

سرابِ خيس

من ماهی سیاهِ كوچك هر آب نیستم
خرچنگواره‌ای و بومیِ مرداب بسته‌ام

اسطوره نیستم
جنگاور دلیر صدافسانه نیستم
افسرده نیستم
از دیو و دد ملول و دل‌آزرده نیستم…
از حالِ خویش، فقط، گاه خسته‌ام.

در نرم‌زارِ لای و گِل و جلبك و خزه
بر بستری به سستیِ دوران نشسته‌ام
پابندِ این سرایِ گریز از كمندِ مرگ
حیرانِ پیچ و تاب و تقلایِ زندگی
در جستجوی هیچ مقصد و سامانه نیستم

خورشیدبچگان سمج رقص می‌كنند
با برگ‌های بید به بامِ گسسته‌ام
گاهی به وهم به آب كدر چنگ می‌زنم
وز این تلاش، به جز چند سایه‌برگ
صیادِ هیچ گوهر و دردانه نیستم

در سیلِ لحظه‌ها كه گس و خشك‌مزه‌اند
تر می‌كنم لب از قطرات زلال و شاد
شُرب مدام نیست! ولی سخت دلخوشم
كز این سراب خیس به خشكی نرسته‌ام

خرچنگواره‌ای لمیده به مرداب بسته‌ام
هرچند گفته‌ام:
افسرده نیستم!
دردیم نیست!
فقط گاه خسته‌ام…

26 آبان 1379