۱۴۰۴-۰۹-۱۶

نوستالژیک

ببین!...

اتفاقات اکنون مثل گدازه و شراره‌هایی است که به مرور سرد و خاکستر می‌شوند و مسیر سفر ما را در فضا-زمان ترسیم می‌کنند.
 
بعد گاهی و به‌ناگاه، سِیلی پشت سرت راه می‌افتد و به یک‌باره همۀ آن خاکستر را می‌شوید و گسترۀ لزج و چسبنده‌ای، در لحظه احاطه‌ات می‌کند: زمان زیر پایت شکم می‌دهد و غلیظ می‌شود؛ قدم هم که از قدم برداری، در حال جلو نمی‌روی؛ در تکه‌پاره‌هایی از گذشته فرو می‌روی...
 
فرو هم نمی‌روی!... انگار به کندی در چاهی سقوط می‌کنی و تصویر لحظات خاکسترشده‌ای، که زمانی حال بوده‌اند، بر دیواره‌های چاه دود می‌شوند و بالا می‌روند...
 
بعد، از یک زمانی، که نمی‌دانی کی بوده، سیل با حرکت کُند، و چون نمایش معکوس فیلم، پس می‌نشیند و خاکسترها به ترتیب، از تازه به کهنه، پشت سرت روی زمینِ خشک می‌نشینند و پایت دوباره زمان حال را حس می‌کند...

بازگشته‌ای اما تا مدتی سرت منگ و ذهنت خسته و ثانیه‌هایت هنوز کش‌دارند!

اینم شده بود!

۱۴۰۳-۱۱-۱۱

مردن به خاطر عقاید، ژُرژ برَسَنس (Georges Brassens)



مردن به خاطر عقاید(1)
ژُرژ برَسَنس

این که به خاطر عقاید بمیری، فکر بسیار خوبی است
من اینطور فکر نمی‌کردم و نزدیک شد به خاطرش بمیرم
چون خیل عظیم آنها که بر آن عقیده بودند
با فریاد مرگ‌، بر سرم ریختند
آنها موفق شدند متقاعدم کنند و طبعم، با همۀ سرکشی‌اش
از خطاها توبه کرد و به ایمان آنها پیوست
ولی با ظن خفیفی از تردید
برای عقاید بمیریم، بسیار خوب! اما به مرگ آهسته
بسیار خوب! اما به مرگ آهسته

تعجیلی که در کار نیست
پس چه بهتر که سلانه‌سلانه به دنیای دیگر برویم
قدم که تند کنیم، گاه بر سر عقایدی جان می‌گذاریم
که فرداروز از اعتبار ساقط شده‌اند
تنها چیز تلخ و اسف‌بار
هنگام تسلیم جان به جان‌آفرین این است
که پی‌ببریم راه را عوضی رفته و عقیده را اشتباه گرفته‌ایم
برای عقاید بمیریم، بسیار خوب! اما به مرگ آهسته
بسیار خوب! اما به مرگ آهسته

یوحناهای زرین‌دهان که روضۀ شهادت سر می‌دهند
خود اغلب در این دنیای دون پا شُل می‌کنند
مردن به خاطر عقاید، به معنای اخص کلام،
تنها دلیل زندگی آنهاست و دست از آن نمی‌کشند
تقریباً در هر دسته‌ای یافت می‌شوند
واعظانی که دیر نیست طول عمرشان از متوشالح دربگذرد
در نتیجه خیال می‌کنم آنها باید در نهان با خود بگویند
«برای عقاید بمیریم، بسیار خوب! اما به مرگ آهسته
بسیار خوب! اما به مرگ آهسته»

فرقه‌های جورواجو، قطارقطار،
عقایدی تبلیغ می‌کنند که ایثار اعلی را می‌طلبد
و پرسش پیش‌روی قربانیان تازه‌کار این است که
مردن برای عقاید، بسیار زیباست؛ اما برای کدام یک؟
و چون همه‌شان به هم شباهت دارند
آدم عاقل، وقتی می‌بیند که با آن بیرق‌های بزرگ دارند پیش می‌آیند،
مردد، به دور گور پا می‌کشد
برای عقاید بمیریم، بسیار خوب! اما به مرگ آهسته
بسیار خوب! اما به مرگ آهسته

کاش اقلاً چند گورستان بس می‌بود
برای آن که همه‌چیز بالاخره عوض شود، بالاخره روبه‌راه شود
این همه که در همۀ این «شب‌های سیاه» سرها از تن جدا شده است
تا کنون بایستی در بهشتِ روی زمین زیسته بودیم
اما عصر طلایی مدام به آینده‌ای نامعلوم تعویق می‌شود
خدایان همواره تشنه‌اند و عطش‌شان هرگز پایان نمی‌گیرد
و مرگ، این مرگ است که همواره از سر گرفته می‌شود
برای عقاید بمیریم، بسیار خوب! اما به مرگ آهسته
بسیار خوب! اما به مرگ آهسته

آآی تعزیه‌گردان‌ها! آی مریدان حق!
پس اول شما بمیرید، ما نوبت‌مان را به شما می‌دهیم
اما شما را به خدا، بگذارید بقیه زندگی‌شان را بکنند
زندگی تقریباً تنها تجمل آنها در این دنیاست
فرشتۀ مرگ خودش حواسش جمع جمع است
نیاز ندارد که کسی داس را برایش نگاه دارد
دیگر بس است این رقص‌های شوم مرگ بر گرد چوبه‌های دار!
برای عقاید بمیریم، بسیار خوب! اما به مرگ آهسته
بسیار خوب! اما به مرگ آهسته


Mourir pour les idées
Georges Brassens

Mourir pour des idées, l'idée est excellente
Moi j'ai failli mourir de ne l'avoir pas eu
Car tous ceux qui l'avaient, multitude accablante
En hurlant à la mort me sont tombés dessus
Ils ont su me convaincre et ma muse insolente
Abjurant ses erreurs, se rallie à leur foi
Avec un soupçon de réserve toutefois
Mourrons pour des idées, d'accord, mais de mort lente,
D'accord, mais de mort lente

Jugeant qu'il n'y a pas péril en la demeure
Allons vers l'autre monde en flânant en chemin
Car, à forcer l'allure, il arrive qu'on meure
Pour des idées n'ayant plus cours le lendemain
Or, s'il est une chose amère, désolante
En rendant l'âme à Dieu c'est bien de constater
Qu'on a fait fausse route, qu'on s'est trompé d'idée
Mourrons pour des idées, d'accord, mais de mort lente
D'accord, mais de mort lente

Les saint jean bouche d'or qui prêchent le martyre
Le plus souvent, d'ailleurs, s'attardent ici-bas
Mourir pour des idées, c'est le cas de le dire
C'est leur raison de vivre, ils ne s'en privent pas
Dans presque tous les camps on en voit qui supplantent
Bientôt Mathusalem dans la longévité
J'en conclus qu'ils doivent se dire, en aparté
"Mourrons pour des idées, d'accord, mais de mort lente
D'accord, mais de mort lente"

Des idées réclamant le fameux sacrifice
Les sectes de tout poil en offrent des séquelles
Et la question se pose aux victimes novices
Mourir pour des idées, c'est bien beau mais lesquelles ?
Et comme toutes sont entre elles ressemblantes
Quand il les voit venir, avec leur gros drapeau
Le sage, en hésitant, tourne autour du tombeau
Mourrons pour des idées, d'accord, mais de mort lente
D'accord, mais de mort lente

Encor s'il suffisait de quelques hécatombes
Pour qu'enfin tout changeât, qu'enfin tout s'arrangeât
Depuis tant de "grands soirs" que tant de têtes tombent
Au paradis sur terre on y serait déjà
Mais l'âge d'or sans cesse est remis aux calendes
Les dieux ont toujours soif, n'en ont jamais assez
Et c'est la mort, la mort toujours recommencée
Mourrons pour des idées, d'accord, mais de mort lente
D'accord, mais de mort lente

O vous, les boutefeux, ô vous les bons apôtres
Mourez donc les premiers, nous vous cédons le pas
Mais de grâce, morbleu! laissez vivre les autres!
La vie est à peu près leur seul luxe ici bas
Car, enfin, la Camarde est assez vigilante
Elle n'a pas besoin qu'on lui tienne la faux
Plus de danse macabre autour des échafauds!
Mourrons pour des idées, d'accord, mais de mort lente
D'accord, mais de mort lente

برای شنیدن تصنیف اینجا را کلیک کنید.

(1) این احتمالاً سومین ترجمۀ من از این تصنیف است!... تقزیباً هر دوسه سال یک بار یاد این تصنیف زنده می‌شود!...

۱۴۰۲-۱۱-۱۹

۱۴۰۲-۱۱-۰۵

بهت

دارد انگار
هیولامگسی زاده می‌شود
و ما هنوز در بهتیم!

از شناعت پوست شفیرۀ مسمومش
که پشت پنجره‌ چسبیده
به پهنای چشم‌انداز

و از آن اشمئزازآور
که درونش می‌جنبد
و می‌خشکاندش...

در بهتیم
و در غثیان!
5 بهمن 1402

۱۴۰۲-۰۸-۱۴

پادرهوا

چکاوک استپ
     بر شاخۀ خارداری
          از ساقۀ کوتاه
                درختچه‌ای نیمه‌خشک
معنای جهان را
     در گزین‌گویه‌هایی
          بریده بریده
                چهچه می‌زند
بر سینۀ دشت
      جماعت ماران
          با قساوتی عمل‌گرا
                هیس می‌کشند
تهران، 14 آبان 1402

۱۴۰۱-۰۶-۲۸

بازی 12

نسل به نسل
در این چهارگوش‌ها
زاده شده‌ایم

در همین موقعیت
خاکستر و خاک 
و باز سنگ شده‌ایم

با تکانی گاه
«مرتب می‌شویم»

ساعت‌ها اما، متوقف‌اند
و تالار مصاف، تاریک

بازی‌کن و مفسر و تماشاچی
سال‌هاست که نیستند

تنها اتفاق
توالی نسل‌های مهره‌هاست
که روی صفحۀ این میز
در غرفۀ موزه‌ای 
بیرون تاریخ و ورای کیهان
در فضا-زمانی نامعلوم
به نمایش گذاشته شده است

سفید
چرک‌تاب، تقریباً خاکستری
نظریات استادان بزرگ را
مرور می‌کند
آچمز و منتظر
و سیاه
با هر حرکتی مات می‌کند

تالار مصاف، تاریک
ساعت‌ها، متوقف

28 شهریور 1401

۱۴۰۱-۰۲-۱۲

مویۀ سنگ

هشتمین سالگرد درگذشت محمدرضا لظفی
یادش گرامی🤍
عجبم زود‌به‌زود
می‌رسد نوبت یادآوری تلخ وداعی که... چه زود!
و چه حیف!...

یاد آن زخمۀ پرشور،
و آن پنجۀ پرنور، ولی
بی‌صدا، همواره،
متصل جایی در سینۀ من
می‌وزد با ضربان قلبم
و دم و بازدم‌ام.

یادهایی در عمق
که محاطیم در آن
قطرات آبی که در آن غوطه‌ور است
ماهی جان من از عمری پیش.

12 اردی‌بهشت 1401

۱۳۹۹-۰۶-۲۸

لکۀ سیاه

بر آسمان آبی روشن
مرغان دریایی سپید
چنان قهقهه‌ می‌زنند
گویی از این دریا
بر این ساحل
جز امواج طنز
بر دانه‌های هزل نمی‌غلتد
  
طنز سیاه و لزج و
هزل چسبنده‌ای
که از هیچ قلم
و بر هیچ کاغذ
جاری نمی‌شود
 
بحری طویل که واژه‌هاش
با قدم‌هایی به سنگینی سکون
و بال‌هایی که دیری است
پرواز از آن پر کشیده
در بندهایش می‌لولند
 
مرغان دریایی سپید
بر آسمان آبی روشن
جیغ می‌کشند...

نه می‌خندند به حال ما، نه می‌گریند
ما دیگر شبیه هیچ چیز قابل‌اعتنایی نیستیم
دو نقطۀ سیاه از یک لکۀ قیرگونیم
که زیر گوش هم
عشق را
و آنچه از زندگی باقی مانده
زمزمه می‌کنیم
ریزریز می‌خندیم
و با پچ‌پچۀ واج‌های زمخت
به روزگار
فحش‌های رکیک می‌دهیم.

28 شهریور 1399

۱۳۹۳-۰۵-۱۹

نیهیلیست انتحاری

به سرعت
دور می‌شویم از هم
به گاهی که
اتوبوس می‌ایستد.
دیر،
        در ایستگاه،
یا زود،
        چو لختی پیش
                که فشار دادم
                        این شستی را.
19 مرداد 1393 

۱۳۹۲-۱۰-۲۷

پیرها (Les Vieux) - سرودۀ ژاک برل

(اجرای سال 1964 را در Youtube ببینید)

پیرها حرف نمی‌زنند، مگر گاهی، آن هم از لای پلک‌هاشان
ثروتمند هم که باشند، فقیرند، دیگر هیچ توهمی ندارند، و برای هر دو نفرشان، فقط یک قلب دارند
در خانه‌هاشان، بوی آویشن می‌آید، بوی تمیزی، اسطخودوس، و کلام قدیمی
در پاریس هم که زندگی کنیم، وقتی زیاد عمر کرده باشیم، همه‌مان در شهرستان زندگی می‌کنیم
آیا چون زیاد خندیده‌اند است که وقتی از دیروز حرف می‌زنند، صداشان ترک می‌خورد؟
و یا چون زیاد گریه کرده‌اند، هنوز اشک بر پلک دارند؟
و اگر کمی می‌لرزند، آیا برای آن است که آونگ نقره‌ای را می‌بینند که دارد پیر می‌شود
که در نشیمن خُرخُر می‌کند، که می‌گوید بله، که می‌گوید نه، که می‌گوید «منتظرتان هستم»

پیرها دیگر خواب نمی‌بینند، کتاب‌هاشان خفته‌اند، پیانوهاشان بسته است
گربۀ کوچولو مرده است، و موسکا[1]ی یکشنبه دیگر آنها را به آواز درنمی‌آورد
پیرها تکان نمی‌خورند، حرکت‌هاشان بیش از اندازه چین‌خورده است، دنیاشان زیاد کوچک شده است
از تخت تا پنجره، سپس از تخت تا صندلی، و بالاخره از تخت تا تخت
و اگر هنوز هم گاه از خانه بیرون می‌روند، بازو در بازوی هم، با تمام چروک‌هاشان به بر
برای آن است که تشییع مردی پیرتر از خود را، تشییع زنی زشت‌تر از خود را در آفتاب دنبال کنند
و به قدر یک هق‌هق، ساعتی فراموش کنند آونگ نقره‌ای را
که در نشیمن خُرخُر می‌کند، که می‌گوید بله، که می‌گوید نه، که منتظر آنهاست

پیرها نمی‌میرند، یک روز به خواب می‌روند و بیش از آنچه باید می‌خوابند
دست هم را می‌گیرند و می‌هراسند که هم را از دست بدهند و با این حال، هم را از دست می‌دهند
و دیگری می‌ماند، آن که بهتر یا آن که بدتر است، آن که ملایم‌تر یا سخت‌گیرتر است
فرق نمی‌کند، آنی که می‌ماند، در دوزخ مانده است
شاید ببینیدش، گاه می‌بیندش، که بارانی و اندوه‌ناک
از حال می‌گذرد، با پوزش از این که هنوز دورتر نشده است
و پیش چشمان‌تان، برای آخرین بار می‌گریزد از آونگ نقره‌ای
که در نشیمن خُرخُر می‌کند، که می‌گوید بله، که می‌گوید نه، که می‌گوید «منتظرت هستم»
که در نشیمن خُرخُر می‌کند، که می‌گوید بله، که می‌گوید نه، که منتظر ماست

سرودۀ ژاک برِل (Jacques Brel)، شاعر، خواننده و ترانه‌سرای بلژیکی، 1963
ترجمه، 27 دی 1392





 Les Vieux
Les vieux ne parlent plus ou alors seulement parfois du bout des yeux
Même riches ils sont pauvres, ils n'ont plus d'illusions et n'ont qu'un coeur pour deux
Chez eux ça sent le thym, le propre, la lavande et le verbe d'antan
Que l'on vive à Paris on vit tous en province quand on vit trop longtemps
Est-ce d'avoir trop ri que leur voix se lézarde quand ils parlent d'hier
Et d'avoir trop pleuré que des larmes encore leur perlent les paupières
Et s'ils tremblent un peu est-ce de voir vieillir la pendule d'argent
Qui ronronne au salon, qui dit oui qui dit non, qui dit : je vous attends

Les vieux ne rêvent plus, leurs livres s'ensommeillent, leurs pianos sont fermés
Le petit chat est mort, le muscat du dimanche ne les fait plus chanter
Les vieux ne bougent plus leurs gestes ont trop de rides leur monde est trop petit
Du lit à la fenêtre, puis du lit au fauteuil, et puis du lit au lit
Et s'ils sortent encore bras dessus bras dessous tout habillés de raide
C'est pour suivre au soleil l'enterrement d'un plus vieux, l'enterrement d'une plus laide
Et le temps d'un sanglot, oublier toute une heure la pendule d'argent
Qui ronronne au salon, qui dit oui qui dit non, et puis qui les attend

Les vieux ne meurent pas ils s'endorment un jour et dorment trop longtemps
Ils se tiennent la main, ils ont peur de se perdre et se perdent pourtant
Et l'autre reste là, le meilleur ou le pire, le doux ou le sévère
Cela n'importe pas, celui des deux qui reste se retrouve en enfer
Vous le verrez peut-être, vous le verrez parfois en pluie et en chagrin
Traverser le présent en s'excusant déjà de n'être pas plus loin
Et fuir devant vous une dernière fois la pendule d'argent
Qui ronronne au salon, qui dit oui qui dit non, Qui leur dit : Je t'attends
Qui ronronne au salon, qui dit oui qui dit non, et puis qui nous attend







[1] نوعی شراب که از گونه‌ای انگور به همین نام در حاشیۀ مدیترانه تولید می‌شود.

۱۳۹۰-۰۹-۰۳

مکاشفه‌ای دیگر

باید دیگر
هیچ باری را
از بغچه‌ام
کنار راه نگذارم
به نیت سبک‌تر رفتن...

چون فایده‌ای ندارد!
راه، راه نیست:
دنبالة ردایی است
که کش می‌آید و
کش می‌آوردم
اما سبک نمی‌شود

آنها که به جایی می‌روند
یا به جایی می‌رسند
بلدند بغچه‌شان را
به کلاغ‌ها حراج کنند

من که همه‌اش اینجا هستم
گمانم همه را
یکجا
به لاشخورها هبه کنم
تا در مقبرة آسمانی‌ام
به پرواز استحاله شود.

3 آذر 1390

۱۳۸۹-۱۱-۱۹

لو رفته

به نیلوفر هاشمی شیرازی
تابلو شد!
دستم رو شد!
لو رفتم!
حالا دیگر همه فهمیدند
که من همانی هستم که می‌گویم!
و مأموران
بی‌امان
به دنبال آن کسی می‌گردند که باید باشم
تا کت و شلوار خصائل نیک مرا به تنش کنند
و مرا با زیرپوش خصائل نکوهیده‌ام
در یکی از اتاق‌های آسایشگاه «فراموش خواهی کرد تا دیگر یادت نرود»
بستری کنند
حالم را جا خواهند آورد!
هه هه هه!... احمق‌ها!
19 بهمن 1389

۱۳۸۹-۰۸-۲۰

رستگاری

تنهایی،

مستراح روح انسان است!

راه نجات بشر
از شر تنهایی
شاید این است
که اول معمارها مستراح‌های شیشه‌ای طراحی کنند...

20 آبان 1389

۱۳۸۹-۰۷-۱۷

رزومه

حاصل سال‌های عمر اشتغالم
در واحد «مقدورات»
زیر مجموعة سازمان «واقعیت‌های نسبی»
دفتر شعری است
به نام «دربارة عشق و دیوانگی»
که بر پشت قبض‌های باطله نوشته‌ام
اکنون که چند روز مانده به بازنشستگی
ترک خدمت کرده‌ام
تنها کارم این است
که یک خواننده پیدا کنم
کسی که این شعرها را بخواند
خط بزند، دکلمه کند، به آنها بخندد یا با آنها گریه کند
و من دیگر شعر ننویسم
فقط برایش بگویم
فی‌البداهه
17 مهر 1389

در جستجوی سعادت

دیشب که زلزله نیامد
ولی امشب تهران زلزله می‌آید!

روز را اینجوری شروع می‌کنم
و شب سعادتمند به رختخواب می‌روم

رشته‌تصویرِ روزهای سعادتمندِ پیش‌رو
در سرابی زلزله‌گون
پیش از رسیدن به افق
گم می‌شود
16 مهر 1389

صورتی‌ها

رد پایم بر ساحل خاکستری را
امواج کف‌آلود دریای زندگی
می‌شوید
و من لابه‌لای ماسه‌های کدر
در جستجوی گوش‌ماهی‌های صورتی درخشان
چشم می‌دوانم و
دولا راست می‌شوم
14 مهر 1389

مُردگی

اگر درد ندارد، مرده است
اگر نمی‌لرزاند، مرده است
اگر، هر از چند گاه،
برق شعفی در وجودت نمی‌دواند،
مرده است...

گلدان سربخاری
پر از خاطره‌هاست

هست
اما... مرده است
9 مهر 1389

بازگشت دیگر

تهران، قزوین، رشت، اسالم، خلخال
- جادة تهران کدام است؟
- برو اسالم، رشت،...
در وضعیتی نیستم که از راه آمده برگردم:
میانه، زنجان، قزوین،...
...و این تهران همان تهران نیست!
26 شهریور 1389

۱۳۸۹-۰۷-۰۵

رؤیاها

روی زمین قدم برمی‌داریم
و در سرهایمان
صدای بال کبوترهای سپید
زیر کلاه آبی آسمان
قفس مقدوارت را
به سخره می‌گیرد
5 مهر 1389

۱۳۸۹-۰۶-۱۵

هشدار

شبی در کافه
خواستم خاطره بنویسم
قلم و کاغذی دادندم
اکنون
استوانة فلزی آن
جای انگشت اشارة این دست را گرفته است
و خطوط آبی این
جای شیارهای کف آن دست را
قرن‌هاست که دیگر
خاطره‌ای بر دستم نقش نبسته است
و تنها انگشت بر کف دست می‌سایم
احتیاط کنید!
ادوات عاریه‌ای
گاه جا خوش می‌کنند!
15 شهریور 1389